Tuesday, March 28, 2006
زمانی که گلدان شکست............پدر گفت:حيف بودمادر گفت:عمرش کوتاه بود برادر گفت:زيبا بود خواهرم گفت:مال من بودولی زمانی که قلب من شکست هيچ کس حتی آخ هم نگفت
.comment-link {margin-left:.6em;}
در 26 مرداد سال 84 به قله دماوند رفتم تنها و برای اولین بار آنجا خدا را احساس کردم و دارم سعی می کنم که در زندگی پویا باشم و باسختی ها بجنگم و در اینجا برای دلم می نویسم تا همیشه کارهایم و مسیر زندگیم جلوی چشمانم باشد