Tuesday, March 07, 2006
ساده نباش ساده نباش
وقتی همه رنگ میبازن
یاد بگیر از اون ادما که مارش جنگو میسازن
باید که تو یاد بگیری مثل همه ادما شی
خوب بتونی دروغ بگی عشق و تو نطفه بکشی
اون ادما که میبینی ترانه زخمی میکنن
بی قانونی قانونشون
......دروغ میگن به من و تو
Comments:
Links to this post:
<< Home
شانه هایم
شانه هایم را به تو می بخشم زیرا به نظر می رسد تو نیز مثل من بی تکیه گاهی !
اما دستهایم را هرگزتصمیم گرفته ام دستهایم را دیگر در گنجایش دستانت رها نکنم تصمیم گرفته ام که دیگر در چشمان زیبایت خیره نشوم . حتی با خود عهد کرده ام دیگر دوشادوش تو راه نروم از من فقط شانه هایم برای توست چون می دانم که بی تکیه گاهی مصیبت بزرگی است چون همیشه طعم تلخ بی پنا هی را در زیر دندانم حس می کنم.
آری شانه های زخم خورده و بلا کشیده من شانه های بی پناه و تنهایم حالا تکیه گاهی است برای تو!! به من بیاویز به شانه هایم بیاویز...
آنروز که پیکر سردو نحیف من در معرض تند باد حوادث قرار می گرفت .انروز که بافتهای تنم در سرمای زمستان داشت یخ می زد آن شبها که گرداگرد بسترم را کابوسهای سیاه و وحشتناک احاطه کرد کاش ....
ای کاش قلب سخاوتمندی مثل قلب امروز من پیدا می شد و مرا نیز پناه می داد! اما حیف !!!کسی دستهای سردم را در دست نمی گرفت !
کسی شنه هایش را به پیکر من تعارف نمی کرد کسی در شبهای تنهایی پناهم نمی داد.
حالا پس از سالها ی سرد پس از یه عمر بی کسی من آمدم که پناه تو باشم
من آمدم که در هجوم بلاها برایت کسی باشم !!
حالا شانه هایم شانه های نحیف و بلا کشیده من در امواج سر گردانی به روی تو آغوش می گشاید تو را می بخشد تو را می شنود تو را میبیند تو را می خواند می خواند با همین سلولها با همین سلولها یی که عمریست زیر بار ناملایمات پوسیده و ذره ذره از بین میرود .
آری من امده ام که شانه هایم را به تو تقدیم کنم بدون آنکه دل به تو ببندم بدون انکه عاشقت شوم"
Post a Comment
شانه هایم را به تو می بخشم زیرا به نظر می رسد تو نیز مثل من بی تکیه گاهی !
اما دستهایم را هرگزتصمیم گرفته ام دستهایم را دیگر در گنجایش دستانت رها نکنم تصمیم گرفته ام که دیگر در چشمان زیبایت خیره نشوم . حتی با خود عهد کرده ام دیگر دوشادوش تو راه نروم از من فقط شانه هایم برای توست چون می دانم که بی تکیه گاهی مصیبت بزرگی است چون همیشه طعم تلخ بی پنا هی را در زیر دندانم حس می کنم.
آری شانه های زخم خورده و بلا کشیده من شانه های بی پناه و تنهایم حالا تکیه گاهی است برای تو!! به من بیاویز به شانه هایم بیاویز...
آنروز که پیکر سردو نحیف من در معرض تند باد حوادث قرار می گرفت .انروز که بافتهای تنم در سرمای زمستان داشت یخ می زد آن شبها که گرداگرد بسترم را کابوسهای سیاه و وحشتناک احاطه کرد کاش ....
ای کاش قلب سخاوتمندی مثل قلب امروز من پیدا می شد و مرا نیز پناه می داد! اما حیف !!!کسی دستهای سردم را در دست نمی گرفت !
کسی شنه هایش را به پیکر من تعارف نمی کرد کسی در شبهای تنهایی پناهم نمی داد.
حالا پس از سالها ی سرد پس از یه عمر بی کسی من آمدم که پناه تو باشم
من آمدم که در هجوم بلاها برایت کسی باشم !!
حالا شانه هایم شانه های نحیف و بلا کشیده من در امواج سر گردانی به روی تو آغوش می گشاید تو را می بخشد تو را می شنود تو را میبیند تو را می خواند می خواند با همین سلولها با همین سلولها یی که عمریست زیر بار ناملایمات پوسیده و ذره ذره از بین میرود .
آری من امده ام که شانه هایم را به تو تقدیم کنم بدون آنکه دل به تو ببندم بدون انکه عاشقت شوم"
Links to this post:
<< Home
